مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385
رو برویم نشسته دیواری
دور گشتم ز خود به ناچاری

لحضه های سیاه وحشت زا
چیست در خاطرم؟عزاداری

لحضه های قشنگ من مردند
تو هم ای دل به غم سزاواری

متپد نبض عشق در دل من
باز هم عاشق است انگاری

در سه کنجی به نام بعد زمان
ماندهام در حصار تکراری

خسته از زندگانی خوشم
خسته از لحضه های بیزاری
سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

 

سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384
یاد اون سه روز ...!

گفت میرم مسافرت

سه روز دیگه میام خونه

عصر جمعه هر کی در زد، بدونم خود اونه

وقتی که بار سفر بست

دلم آهنگی نداشت

بغضمم تو راه اون بود

آسمون رنگی نداشت

روز اول با صدای بارون از پشت شیشه

روز دوم کلاغی که روی بوم همیشه

روز سوم اومدش یه صبح بارون

توی اون جمعه ی ساکت

با خودم زدم خیابون

 

partizanha.blogsky.com

 

سرخوش از هر لحظه نزدیکی خورشید به زمین

با خودم گفتم غروب امروز و  ببین ببین

وقتیکه ماه توی چشمام رخنه می کرد

صدای زنگ تلفن توی گوشم ناله می کرد

یه صدای غم زده گفت

که تو رفتی ته دره

از خودت برام یه دنیا

نذاشتی ختی یه ذره

تو که رفتی شعرمم پاک شده و مردش

عکست هم تو قاب خالی

یاد اون سه روز و دردش

   1      2    >>